دو هفته ماه من ای لعبت بهشتی رو


دگرچه شد که ز من کرده یی تهی پهلو

تو سرونازی و بر چشم منت باید جای


که جای سروبسی خوشترست بر لب جو

تراست نازش کبک و چمیدن طاووس


تراست صولت شیر ورمیدن آهو

بزلف پیچان، بنهاده یی دو صد نیرنگ


بچشم فتان، بنهفته یی دو صد جادو

گهی سراغ کنی از دلم، گهی از تن


بجان خود که تو واقف ترستی از هر دو

مراست یکتن و آنهم هلاک آن رخسار


مراست یکدل و آنهم اسیر آن گیسو

تو در خرامش و نازی و من ز فرقت تو


ز ناله همچون نالم ز مویه همچون مو

خوش آنکه آیی مخمور چشم و تافته زلف


بناز پرده برافکنده ز آن رخ نیکو

برای دلها، زنجیر هشته از طره


بقصد جانها، خنجر کشیده از ابرو

چنان بتازی بر من، که شیر بر نخجیر


چنان بگیری بر دل، که باز بر تیهو

ز در و گوهر، مملو کنی مرا کلبه


ز مشک و عنبر، مشحون کنی مرا مشکو

همی ببالی بر خود بتابش رخسار


همی بنازی بر من به پیچش گیسو

گهی بگویی، کو لاله را بدینسان رنگ


گهی بگویی، کو مشک را بدینسان بو

مرا بگویی گر منصفی بیا و ببین


مرا بگویی گر منکری بگیر و ببو

گهی بگویی جامی شراب ناب بیار


گهی بگویی مدحی ز بوتراب بگو

علی امیر عرب، پادشاه کشور دین


که هست در خم چوگان او فلک، چون گو

مروتش را زین نغزتر کجا برهان؟


فتوتش را زین خوبتر دلیلی کو؟

که داد در ره حق، گاه جوع، نان بفقیر؟


که داد در سر دین روز فتح، سر بعدو؟

گرفت کشور دین را، بضربت شمشیر


شکست پشت عدو را بقوت بازو

بدست قدرت، در، برگرفت از خیبر


چنین بباید دست خدای را، نیرو

به او اعادی گر کینه ور شدند چه غم


کجا ز بانگ سگان شیر را رسد آهو

غلام درگه او، گر غلام وگر خواجه


کنیز مطبخ او، گر کنیز وگر بانو

زهی به رأفت و الطاف، بیکسان را یار


خهی برحمت و انصاف، بیوگان را، شو

ز روی مدح تو امروز پرده برگیرم


اگرچه نسبت کفرم دهند از هر سو

تو آن عدیم عدیلی که بهر معرفتت


هنوز آدم را سر بحیرت ست فرو

یکیت خواند از صدق اولین مخلوق


یکیت گوید نی لا اله الا هو

خدات خوانده ولی، مصطفات گفته وصی


تو هم گزیده ی اویی و هم خلیفه ی او

هوا نبارد، گر گوئیش بخشم مبار


زمین نروید گر گوئیش بقهر مرو

من و مدیح تو، وین عقل بینوا، حاشا


زوضع خانه چه گوید که نیست ره در کو؟!

ز مهر جانب عمان ببین و شعر ترش


که طعنه ها زده بر شعر خواجه و خواجو

ثنا و مدح ترا حد و حصر نیست ولیک


ندید قافیه زین بیش، طبع قافیه جو

همیشه تا که بسنگ و سبو زنند مثل


هماره تاز نفاق و وفاق آید، بو

موافقان تو دایم، گرانبها چون سنگ


منافقان تو دایم، شکسته دل چو سبو